تبلیغات
حرفی از جنس زمان - داستانهای کوتاه
یکشنبه 23 فروردین 1388

داستانهای کوتاه

   نوشته شده توسط: حسین پورمحرر    

                                                      چون كودك
زنی حدود نودساله را می نشاختم كه هرگز از هیچ چیز ناراحت نمی شد. او هیچگاه عصبی نبود. پیوسته آرام و پرنشاط، مانند آب های زلال بركه ها همیشه در آرامش خدایی به سر می برد. با همه كس و همه چیز و حتی خودش در آرامش بود. از او پرسیدند چگونه می تواند تحت همه شرایط آسوده خاطر باشد. زن پاسخ داد: من هر شب كودكی می شوم و قبل از خواب به گوشه ای ساكت و خاموش می روم، در سكوت به خدا فكر می كنم، همه نگرانی ها، تشویش ها و مسائل روز را یك یك بر دامان خدا می گذارم. اگر از كاری كه كرده ام و حرفی كه زده ا احساس گناه كنم، اگر كسی را رنجانده باشم، این ها را در سكوت به خدا می گویم و از او طلب بخشایش می كنم و بخشایش او را می پذیرم. اگر نگران چیزی باشم آن را به خدا می سپارم و رهایش می كنم. اگر احساس تنهایی كنم یا تصور كنم كه كسی مرا دوست ندارد، همه را به خدا می گویم و آنگاه خدا مرا در آغوش پر مهرش می گیرد. همیشه وقتی كه به این ترتیب همه چیز را رها می كنم و به خدا می سپارم، آرامش عظیمی می یابم و همه فشارها، تشویش ها و عصبیت ها ناپدید می شوند.
                 
                                  پسرك و پیرمرد تنها
پیرمرد تنها در پارك نشسته بود، پسركی به او نزدیك شد و كنارش نشست و گفتگو آغاز شد. پسرك گفت: بعضی وقتها قاشق از دستم میفته، پیرمرد گفت: من هم همین طور. پسرك با آرامی گفت: بعضی شب ها رختخوابمو خیس می كنم، پیرمرد با خنده گفت: من هم همین طور. پسرك گفت: گاهی وقت ها گریه می كنم، پیرمرد سری تكان داد و گفت: من هم همین طور. پسر بچه دستش را در دستان گرم پیرمرد گذاشت و گفت: اما بدتر از همه اینه كه بزرگترها هیچ توجهی به من ندارند، پیرمرد آهی كشید و گفت: دركت می كنم. نتیجه: كودكان و سالمندان را دریابیم.

                                                     فرشته بیـكار
روزی مردی خواب عجیبی دید. او دید كه پیش فرشته هاست و به كارهای آن ها نگاه می كند، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدكه سخت مشغول كارند و پی در پی نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند باز می كنند و آن ها را داخل جعبه  می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید شما چه كار می كنید؟ فرشته در حالی كه داشت نامه ای را باز می كرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد كمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آن ها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید، شماها چه كار می كنید؟ یكی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد كمی جلوتر رفت و دید فرشته ای بیكار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیكارید؟ فرشته جواب داد: اینكا بخش تصدیق جواب است. مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار كمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته گفت: بسیارساده، فقط كافی است بگویند:«خدایا شكر»
                                                             حقیقت
مردی نزد سقراط رفت و  گفت: از آنجا كه بسیار با شما دوست هستم، لازم است چیزی را بگویم. سقراط گفت: صبر كن؛ آیا سه آزمون را گذرانده ای؟ آزمون نخست را انجام داده ای؟ آیا می دانی كه آنچه به من می گویی حقیقت دارد؟ خب، مطمئن نیستم، اما شنیدم كه می گویند... حكیم گفت: آیا آزمون دوم را انجام داده ای؟ آزمون خوبی را؟ آیا گفته تو برایم خوب است؟ نه كاملاً بر عكس... اگر آزمون حقیقت و خوبی را انجام نداده ای پس حتماً آزمون فایده را انجام داده ای؟ آیا آنچه می خواهی برایم بگویی مفید است؟ مرد گفت: مفید، خب مفید نیست. فیلسوف با لبخند نتیجه گرفت، اگر موضوع نه حقیقت دارد نه خوب است و نه مفید است؛ بهتر است خود را نگرانش نكنی!


Dotty
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:48 ب.ظ
I just like the valuable info you supply on your articles.
I will bookmark your blog and test once more here frequently.

I am relatively sure I will learn many new stuff right here!

Good luck for the following!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر