تبلیغات
حرفی از جنس زمان - داستانهای کوتاه و آموزنده
دوشنبه 21 بهمن 1387

داستانهای کوتاه و آموزنده

   نوشته شده توسط: حسین پورمحرر    

  « تطبیق اوصاف »
روزی مردی یهودی كه چند دینار از پیغمبر اكرم(ص) طلب داشت، تقاضای پرداخت طلب خود را كرد. آن حضرت فرمود: فعلاً ندارم تا بدهی ام را بپردازم. مرد یهودی گفت: از شما جدا نمی شوم تا بپردازید(یعنی پیامبر را بازداشت كرد).
پیامبر(ص) فرمود: من هم در اینجا با تو می نشینم. آن قدر نشست كه حضرت نماز ظهر، عصر، مغرب، عشاء و نماز صبح را همان جا خواندند. اصحاب خواستند یهودی را بیازارند، ولی حضرت آنها را از چنین كاری بازداشت. عرض كردند: آخر بگذاریم یك یهودی شما را بازداشت كند؟! حضرت فرمود: خداوند مرا مبعوث نكرده تا به مردم ستم كنم! این ماجرا ادامه داشت تا اینكه هنگام ظهر یهودی گفت: گواهی می دهم كه خدایی جز خدای یكتا نیست و تو فرستاده خدا هستی، سپس عرض كرد: به خدا سوگند از این كاری كه نسبت به شما روا داشتم، قصد جسارت نداشتم، بلكه خواستم بدانم اوصاف شما با آنچه در تورات به ما وعده داده اند، تطبیق می كند یا خیر؟ چون در آنجا خوانده ام كه پیغمبر خاتم(ص) در مكه متولد می شود و به یثرب هجرت می كند، درشتخو و بداخلاق نیست، با صدای بلند سخن نمی گوید، ناسزاگو و بدزبان نیست. اینك همه ثروتم را در اختیارتان می گذارم تا در راه خدا به مصرف برسانید.

دیوانه واقعی

حضرت علی(ع) می فرماید: رسول خدا(ص) در حین عبور به جماعتی برخورد كرد كه به دور یك نفر اجتماع كرده بودند؛ حضرت پرسیدند چرا اجتماع كرده اید؟ در پاسخ گفتند: دیوانه ای در اینجا افتاده است، او را تماشا می كنیم. حضرت فرمود: دیوانه ی واقعی این شخص نیست، این شخصی است كه مبتلا به این درد شده است ، آیا می خواهید شما را خبر دهم كه دیوانه واقعی كیست؟ عرض كردند: آری یا رسول خدا(ص).حضرت فرمود: دیوانه واقعی كسی است كه در راه رفتن، باد غرور به دماغ افكنده و به دو طرفش نگاه می كند و شانه هایش را با طرز مخصوصی حركت می دهد، از خداوند تمنای بهشت را دارد ولی خدا را معصیت می كند، از شر او مردم ایمن نیستند و به خیرش امیدوار نمی باشند. دیوانه و مجنون این چنین كس است و آنی كه شما دیوانه اش می خوانید و به دورش جمع شده اید مبتلای به دردی است.

جزیره

روزی یك كشتی در دریا اسیر طوفان شد، از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند كه به سختی خود را به جزیره ای رساندند یكی از آنها فردی با ایمان و دیگری بی ایمان بود.یك روز بعد از دعاهای زیاد ـ توسط فرد با ایمان ـ از كنار دریا به طرف كلبه آمدند، ناگهان دیدند كه كلبه شان آتش گرفته. مرد بی ایمان گفت: لعنت به این شانس كه این همه نتیجه ی دعاهای توست! مرد با ایمان گفت: حتماً این هم حكمتی دارد، نباید نگران باشیم، زیرا خداوند ما را می نگرد. فردای آن روز یك كشتی به جزیره آمد و آن ها را نجات داد. ناخدای كشتی گفت: دیروز ما دود را دیدیم و فكر كردیم حتماً به كمك احتیاج دارید و به طرف جزیره آمدیم.نكته: و گاه گذشت زمان ثابت خواهد كرد، آنچه را امروز فاجعه و مصیبت می نامیم، لطف و عنایت الهی بوده است.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر