تبلیغات
حرفی از جنس زمان - حکمت
پنجشنبه 21 آذر 1387

حکمت

   نوشته شده توسط: حسین پورمحرر    

روزی عبدالله مبارك به دیدن بهلول به صحراآمد،پیش آمد، سلام كرد و گفت: استدعا دارم كه مرا پندی دهی و بگویی در دنیا چگونه زیست كنم كه از معصیت دور باشم؟بهلول خاموش شد، عبدالله گفت: چرا خاموش شدی و مرا ناامید كردی؟بهلول گفت: اگر با من چهار شرط كنی من تو را پند دهم.گفت:آن چهر شرط كدام است؟بهلول گفت: اول آنكه اگر گناه كنی دیگر روزی خدا را نخوری!عبدالله مبارك گفت: پس رزق كه را بخورم؟گفت: پس چگونه رزق خدا را بخوری و نافرمانی اورا كنی؟ دوم آنكه چون خواهی معصیت كنی، از ملك او بیرون روی!عبدالله مبارك گفت: همه جا ملك خداست، پس كجا بروم؟
بهلول گفت: این قبیح باشد كه رزق او را بخوری و در ملك او باشی و نافرمانی او كنی، سوم آنكه چون خواهی معصیت كنی به جایی برو و پنهان شو كه تو را نبیند، و هر چه خواهی بكن!عبدالله گفت: خداوند به همه چیزها و آنچه پنهان است واقف می باشد.
بهلول گفت: این زشت و ناپسند است كه روزی او را بخوری و در ملك او باشی و در حضور او باشی و نافرمانی نمایی، چهارم آنكه چون ملك الموت (عزرائیل«علیه السلام») آید كه تو را قبض روح نماید، از وی ساعتی مهلت بخواه تا توشه ای برای آخرت برداری.عبدالله گفت: او هرگز مهلت نمی دهد.
بهلول گفت: پس اگر در عین معصیت كردن، عزراییل«علیه السلام» تو را قبض روح نماید، پس چگونه معصیت می نمایی، ای عبدالله از خواب غفلت بیدار شو.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر